روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
یکی از نوشته هایم که بعد از تکمیل نمودنش متوجه شدم خیلی شباهت با یکی از نوشته های سهراب سپهری دارد. من هم خواستم به یک شیوه جدیدی مخلوطش نمایم.
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد....
صدا خواهم در آورد: ای سبدهای تان پر از نقل و حلوا!
سیب آوردهام، سیب های سرخ خورشیدی.
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.
خواهم آمد و گل های یائس را به گدایان خواهم داد.
زن زیبا و جذابی را، گوشوار و حلقه زر خواهم داد...
دوره گردی خواهم شد، کوچهها را خواهیم گشت....
رهنوردی خواهد گفت: راستی را شبی تاریکیست.
کهکشانی پور از نوری خواهم دادش.
هر چند زشتی ها بودند، از لبها خواهم برچید.
هر چند دیوار ها بود، از جا خواهم کند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمده بارش لبخندیست!
ابر را، پاره خواهم کرد.
من، گره خواهم زد، چشمان را با خورشید،
دلها را با عشق، سایهها را با آب، شاخهها را با نسیم.
بههم خواهیم پیوست، خواب کودکی را با زمزمه زنجرهها.
کاغذ پرانها، به هوا خواهیم برد.
گلدانها را، آب خواهیم داد.
خواهم آمد و پیش اسب های مست سبزه زار خواهیم ریخت.
مادیان تشنه را، سطل شبنم را خواهیم داد.
خواهم آمد و سر هر دیواری، گل میخک خواهیم کاشت.
بر پای هر پنجرهای شعری خواهیم خواند.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد عقاب.
آشتی خواهم داد، آشنا خواهیم کرد، راه خواهیم رفت.
نور خواهیم گرفت، دوست خواهیم داشت...
نور خواهیم گرفت، دوست خواهیم داشت...
02:25Midnight of Saturday, 03/02/2013
مزارشریف، افغانستان
www.jahedz.blogspot.com


