Only You

آبان ۰۴، ۱۳۹۱

عیدت مبارک
سلام به دوستان نازنین بخصوص خودت ای بهترین.
       اين پیام یک تقدير وتشكر از همة آنهای كه همیشه به بلاگم سری میزنند و جمله از این بلاگ میخوانند. دوستانی که برایم از عسل شیرینتر اند در مورد نوشته هاي من برداشت عجیب نداشته باشید.
نوشته ها واحساسات من هيچ نشانة از نفرت نيست ومن از اينكه مسافر آشنای را دوست داشتم، دارم وخواهم داشت. اصلاً ناراحت نيستم و فقط دور بودنش برایم گران است كه تمام اميد هایم به مدد حضرت حق هست تا آن نازنین را ببینم.
دوستانیکه که ضمن یاد آوری و تبریکی فرا رسیدن و آمد آمد عید سعید اضحی مرا به ياد آن روز های با هم بودن انداخت.
میخواهم آخرين وخاصترين تشكر از عزيزترين وقديمي ترين و اولین خوانندة احساسات آبي من در شاهپرهای شکسته آبی كه هنوزهم مايل است تا بلاگ مرا بخواند.
ای دوست مسافر آشنا، دختر همسایه پری نازنین!. شايد اگر رهنمايي ها وحرفهاي تو نمیبوند من ايني كه هستم نمیبودم. ممنون تو ای دوست. این پری من.


يادگار از تو همين سوخته جانيست مرا
شعله از توست، اگر گرم زبانیست مرا
به تماشاي تن سوخته ام آمده ای ؟
مرگ من باد كه اين گونه توانيست مرا
نه زخون گريه آن زخم، گزيريست تو را
نه از اين گريه بكريز، امانيست مرا
باورم نيست، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گمانيست مرا
چه زنم لاف و رفاقت؟ چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشانيست ترا
گو بسوزد تن خشك مرا غم، كه به كف
برگ و باري نبود دير زمانيست مرا
عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه به یاد تو همين سوخته جانيست مرا
به تماشاي تن سوخته ام آمده ای؟
مرگ من باد گر تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم، گزيريست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا
باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا
عیدت مبارک پری نازنینم 
عیدت مبارک ای جاودانه ترین عشق
سلام عزیزم!
باید بدانی که من عشق واقعی را با تو آغاز کردم و عاشقی را در تو دیدم. با تو می مانم. تا تو هستی هستم در کنارت عزیزم چون با تو بودن هر روز عید است و بی تو بودن پاییز. یاد تو عطر بهار را با خود دارد ای طراوت هر روزه ی گل ها از تو. عیدت مبارک گل قشنگم امیدوارم سالی پر از شکوفه و لبخند در انتظارتان باشد.
امیدوارم هرجایی که هستی سلامت باشی عشق عزیزم. ازینکه خیلی درگیر مسئولیت های زیادی بودم ازین وقت تر نتوانستم برایت عید را تبریک بگویم ولی حالا میخواهم بگویم عیدت مبارک و آرزو دارم سال خوب و خوشی به پیش داشته باشی. و باید بدانی که امشب برایت چی دعای انجام میدهم، میدانی چی ؟؟؟
از خدا خواستم که ما بهم برسیم و انشالله خداوند دعایم را برآورده میسازد. خدا میداند که در لحظه ی سال تحویل فقط به فکر تو بودم و دلم می خوهددر آن لحظه کنارم بودی و در آغوشت بودم.
اما افسوس
اما افسوس...
راستی بیشتر از همیشه دوست دارم عشق عزیزم، طاووس من، ای پری من!



این هم یک متن کوتاهی از فلسفه عید قربان

       روز دهم ماه قمری ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامی ترین عیدهای مسلمانان است که به یاد ابراهیم و فرزندش اسماعیل، توسط بسیاری از مسلمانان جشن گرفته می‌شود. 
عید قربان که از جمله تعطیلات رسمی مسلمانان است، از یک تا چهار روز جشن گرفته می‌شود و در طی آن مردم با پوشیدن بهترین پوشاک خود، پس از انجام عبادات، به دید و بازدید و جشن و سرور می‌پردازند. 
البته برگزار کردن مراسم قربانی در این عید بر همه واجب نیست و تنها بر زائران کعبه در مراسم حج واجب است، اما بسیاری از مسلمانان در سراسر جهان در این روز، گوسفند، گاو یا اشتری را قربانی کرده و گوشت آنرا بین همسایگان و مستمندان تقسیم می‌کنند.
حاجیان در این روز پس از به پایان رساندن مناسک حج، حیوانی را ذبح می‌کنند و پس از قربانی آنچه بر آنان در حال احرام، حرام شده‏ بود - مانند نگاه کردن در آینه، گرفتن ناخن و شانه زدن مو -، حلال می‌گردد و با توجه به اینکه حج، یکی از عبادتهای بسیار مهم در اسلام است، توانایی به انجام رساندن آن نیز برای هر مسلمانی بسیار شادی آور است، در نتیجه، روزی که پس از انجام وظایف‏ سنگین حج، به عنوان جایزه الهی و اتمام احرام پیش می‌آید را عید می‌دانند.
همچنین در روایت‌های مکرری نقل شده که در روز عید قربان، قربانی کنید تا گرسنگان و بیچارگان نیز به خوراک برسند.
عید قربان ریشه در دوران قبل از تاریخ بشر دارد. انسان اولیه که از فهم طبیعت عاجز است، برای به دست اوردن ترحم خدایان دست به قربانی کردن حیوانات و انسان‌ها میزدند. این سنت در اسلام نیز پذیرفته شده است.
در روایات مختلف دینی آمده است که ابراهیم در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.
او پس از کشمکشهای فراوان درونی، در نهایت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر می‌روند و ابراهیم آماده سر بریدن فرزند محبوب خود می‌شود. اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان می‌یابد، گوسفندی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم می‌فرستد.
این ایثار و عشق پیامبر به انجام فرمان خدا، فریضه‌ای برای حجاج می‌گردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق برای یتیمان و تهی دستان خوراکی فراهم سازند. دراین روز همچنین مستحب است که نماز عید قربان برپا گردد. نماز عید قربان باید در فاصله زمانی طلوع آفتاب روز عید تا ظهر خوانده شود و شامل دو رکعت است.

مهر ۲۶، ۱۳۹۱

به نام خداوند مهربان و مهرورز
     يک آيه در قرآن کریم است كه در نمازهایم خیلی میخوانمش. هر وقتیکه دلتنگ میشوم و احساس تنهایی مي كنم، زير لب زمزمه اش مي كنم و چشمهایم پُر از اشك ميشوند و قلبم را صيقل ميدهد: "و ذاالنون اذ ذهب مغاضباً فظّن ان لن نقدر عليه فنادا في الظلمات لا اله الا هو ..." خيلي آرامم میسازد. يقين مي كنم که در اين ظلمات كسي هست كه قادر بر من و بر دشمناي من است. نميدانم چرا اينچنین شده ام؟ چرا ديگه عاشق نيستم؟ چرا ديگر  در هر نماز حالتي دست نميدهد كه محراب به فرياد بياید؟ كدام گناه باعث قساوت قلبم شده كه ديگر يادهایت نرمشی نميكنه؟ من در كدام باز یی تو را باخته ام كه دل خراب مانده ام که اينچنین ميسوزم، نمیدانم.
عزیزم! راستش را بگو، كي جاي من را در دلت پُر كرده است؟
اما اینجا در قلبم به خدا هيچكسي جز تو نیست و هنوز دوستت دارم!
به خودت قسم هيچكسي جز تو در دلم جایی ندارد!
مگر نميبيني چقدر تنهایم گذاشته ایی؟
مگر نميبيني دست هیچكسي در دستانم نيست؟
مگر نميبيني كه از سرماي تنهايي يخ بسته ام؟
عزیزم! خوب نگاه كن! ببين دست كسي در دستت نيست، تو دستهایت را طوري مشت كرده یي كه حتي دستهای رقیب من نیز راهي به آن ندارد. تو به كس ديگری فكر نمي كني میدانم، چون تمام فكرهایت مشغول من و خودت است.
اما این را بدان که خودپرستي گناهي کمی نيست!
های پري! پري ديوانهء من! چی شده است تو را؟
يادت است که ديوانه همدیگر بودیم و ديوانه ات مي كردم؟
يادت است آن اوقات براي اينكه همدیگر را ببینیم و صحبت کنیم و چت کنیم يک دقيقه آرام و قرار نداشتيم؟
يادت است آن اوقاتیکه يک جمله جدایی به گونه شوخی میشنیدی و چند روز ديوانه مي شدي و اشك مي ريختي؟ 
پري من! من عاشق آن اشكهای زلالت بودم، هيچ ميداني که سياهي چشمانت با تلالو های اشکانت چقدر ديدني مي شدند؟ خصوصا آن روز عید که آمده بودم سرمه چشمانت با یک ژولیدگی خاصی در اطراف چشمانت نقش کرده بود.
آنقدر بي قراري مي كرديم كه دل های ما تحمل یک تنها بودن را نداشتند و نمیگذاشتند همدیگر را تنها بگذاریم!  
اما حیف که حالا استعمالت کردند و ذهنیتت را به مقابل من تغیر دادند! که حتی حالا میتوانی بدون منم هم زندگی کنی! حتی نفرتت در مقابل من محسوس میشود.
ديگر نميشنوم که من را صدا کرده باشی و حتی خبری از من گرفته باشی.
يادت است؟ آنقدر به هم نزديك ميشدیم كه از بيقراري پريشان ميشديم. سينه های مان آتشی ميگرفت، وحشت مي كرديم و از روز جدایی نفرت داشتیم، مي خواستيم فرياد بزنيم. 
یادت است کتابهایت را محكم در بغلت مي گرفتي و گريه مي كردي و میگفتی من را تنها نگذار، اگر تنهایم گذاری پس تو واقعاً ديوانه هستی.
عزیزم! من با غرور تو را به تمام مقبولها نشان مي دادم و مغرورانه به تمام دونیا میگفتم که فرشته من این است.
پس حالا تو بگو دیوانه کیست؟ تويي كه نيمه هاي شب پشت کلکین اطاقت مينشستي و با من حرف مي زدي؟ یا منیکه از جان و دل دوست داشتمت و تمام صفحه زندگی ام با نام و یاد تو مزین است؟ تويي كه گاهي وقت ها در روی زمين از بیقراری جا نداشتی یا منیکه تا سحر به یادت گریه میکردم؟ تويي كه مدام چشمهایت به آسمان بود؟ یا منیکه از همه خوبها ولا و بالا میدانستمت و هر لحظه خواستارت بودم؟
« لو علم المدبرون كيف اشتياقي بهم لملتوا شوقا" » 

آخ پري كوچک من! مي داني برایم چي بودي و هستی وخواهی بود؟
آخ پري من، نميگویی دل من نیز براي شهزاده خودم تنگ است؟ میدانم آنقدر كه تو را دوست دارم به همان پیمانه تو نیز من را دوست داری، اما چرا این جدایی؟ آیا به دوستی من باور نداری؟ 

گاهی فکر کردی یا نه؟ آیا این بي انصافي نيست اگر من تو را دوست نداشته باشم؟ بی وفایی نیست اگر تو من را ترک کنی؟
يادت است آن وقتهای كه تنهاييت را با هيچكسي غير از من قسمت نميكردي؟
یادت است از آنروزیکه به تحصیل رفتی چی صبورانه شانه به شانه قدم مي زدیم و دلتنگي هایت را میشنيدم؟ و سپس از آنجا نیز که تنها بودي آنقدر به هم نزديك ميشديم كه هميشه تنهایی صحبت همدیگر را میخواستیم! حالا نیز تنهايي؛ ميدانم، حالا نیز مثل قديم ها، اما چرا ديگر نميگذاری با آکسیجن فضا در وجودت نفوذ كنم؟ چرا نميگذاری همرایت باشم؟ مگر نگفته بودی که كلبه کوچکی میان باغ دلت مال من است؟
پس چرا ميگذاری خالي بماند؟  
پري مغرور من! دستانت را باز كن و گرمي حضورم را در تمام وجودت حس كن، آنقدر از سوز تنهايي نلرز، دلت را به من بسپار!
از چي مي ترسي؟
اگر اینکه لياقت محبتت را ندارم؟ پس بدان که به هر گونه که هستی میخواهمت و به هر حالتی که هستی قبولت دارم و آرزوی را دارم که من و تو همدست به بلندی ها برسیم، اگر تو بخواهی، من ميتوانم لايق محبتت شوم و این را بدان که بدان که یکروز درک خواهی کرد که میتوانم لایق محبتت باشم.
یکبار بگو «ياالله» و تا آخرش به قولت استادگی کن، همانگونه که من دوستت دارم و تا آخر عمر به قول استاده هستم.
عزیزم! بخواهي، نخواهي، من هميشه با توام. پس تو هم با من باش!

مهر ۲۰، ۱۳۹۱



طبیب درد بی درمان من، جانم تویی تو
رفیق راه بی پایان من، جانم تویی تو

تو هم عقلی و هم دیوانگی خاطر من
تمام عشق بر جانان من، جانم تویی تو

بگویم در شبان آه و ناله با دل خویش
که هم کفران و هم ایمان من جانم تویی تو

به وقت سجده و افتادگی بر خاک حرمت
میان بنده گان، سلطان من جانم تویی تو

صدای سرد من در فراقت باز گردید
که گرما بخش سرو سامان من جانم تویی تو

عزیزم!
به یاد داشته باش که هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو مینویسم
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می زنم
چون هنوز باور دارم که عشق من و تو جاودانه است و پایان ناپذیر.

طبیب درد بی درمانی من، جانم تویی تو
رفیق راه بی پایانی من، جانم تویی تو !

مهر ۱۵، ۱۳۹۱


هرگز فراموشت نخواهم کرد پری من!!!
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد، حتی اگر مرا از یاد هم ببری...
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد، چرا که دوستت دارم ...
دیوانه وار عاشقت شدم، چرا که مهربانی را در تو دیدم و آموختم...
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی، و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم...
نه تو از عشق من دست می کشی و نه من از تو، نه قلب من از عشقت روی گردان می شود نه وجدانم...
به خدا سوگند، وجودِ تو در سرنوشتِ من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی، فرسنگها را خواهم پیمود...
چرا که شبِ عشق بسیار طولانیست...
و قلبم در آرزویِ تو می سوزد...
آنگاه که از برابرِ دیدگانم دور شوی، خورشیدِ وجودم پنهان می گردد...
ابرهای غم و اندوه مرا در برمی گیرد...
و به دنیای غریبی می برند...
همیشه در قلبم حضور داری...
عشقت زندگیم را گلباران کرده است...
تمامی این دنیا را، زندگیم را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی می کنم...
و تنها به انتظاری تو یعنی پری روئیا هایم نشسته ام...