به یاد تو
دوستت دارم و عاشقانه به پایت می سوزم. به وفاداری ام، به عشقم، به ایمان و ایثار و صبرم تهمت و طعنه نزن که خودت خوب می دانی که الحمدالله همه را یکجا دارم این را تنها خدا میداند و از قلب بندگان گنهکار هیچ کسی آگاه نیست، این همه از سر ظواهر رنگ به رنگم پیرامون توست.
من با امید به خداوند مهربان و با اعتقاد به عشقی که هرگز از قلب مغرور تو بیرون نخواهد رفت چشم به راهت خواهم نشست، شاید روزی تو با یک بهار بیایی.
شب هنگام، عاشقانه ترین دلنوشته هایم را نثارت می کنم، شاید روزی بخوانی و بدانی که این عاشق ترین دیوانه، مانند پروانه در آتش عشق تو می سوزد و به انتظار دوباره مهربان شدنت، وفادارانه خواهد نشست. به اعتقاد پیمان زیبایی که شب و روز آرام به همدیگر بستیم و به هم قول دادیم هرگز به هم دیگر خود پشت خود را دور ندهیم. من به اعتماد شانه های ظریفت و با دست عای پر غرورت و با عفت تو، دست های قوی و شانه های استوارم را به تو بخشیدم و دل به دریا زدم، حجره ها، رگ ها، خون، قلب، دین، ایمان و همه چیزهایم را در کاسه اخلاص نهاده و سر تسلیم در مقابل غرور پر افتخارت و شهامت زیبا و محّبت و عشق بی ریایت فرود آوردم. میدانم تو با بهار دیگر، با شگفتن لاله دیگری، و شاید با فرود قاصدکی زیبا باز خواهی گشت و خزان دلم را رنگی دیگری خواهی زد. می دانم خواهی آمد، بی هیچ دغدغه ای، فقط برای دل تنها و بی کس من که غریبانه چشم به راه توست. زمزمه های عاشقانه ام را کتابی خواهم نوشت، به امید روزی که دست های زیبایت آن را در دست بگیرد و چشم های نازنینت، مهربانانه بر آن، اشک عشق بریزد.
آرام و بی صدا به تماشایت خواهم نشست و در جستجوی ردّ پایت هر جا که باشد عاشقانه روز را به شب، و شب را به صبح می رسانم. در بیکرانه های خاطراتمان، در کوچه های دیارمان، در وبلاگم (دستنوشته هایم)، در ایمیل هایم و در آف لاین هایم، روی تلفنم، و در هر جای و هر طرف دیگر... هر جا که بوی خوش تو را دارد.
برای خوشبختی ات دعا می کنم، و دوستت خواهم داشت نه آنطور که تو مرا دوست داشتی، من حالتم از تو به هم نخواهد خورد، من عاشقانه و به زلالی آب تو را می پرستم با اینکه تو نیز مرا می آزردی و من هرگز لب به شکوه و گلایه نگشودم. من تلاش برای محو کردن تو، برای کمرنگ کردنت و برای بایگانی کردنت نخواهم کرد، من هر روز و هر لحظه پر رنگ و پر رنگترت خواهم کرد. من هرگز نخواهم گفت مثل تو زیادند، که عاشق واقعی، هرگز مثل معشوقش را نخواهد یافت حتی اگر سراپا عیب و تقصیر باشد، پری من تو تنها بهترینی.
من تو را نه از تو که از خدای مهربان و عاشق نوازم می خواهم، من ریشه های ماندگار این عشق را با اشک های گرانبهای دیدگانم آبیاری کرده ام، من این نهال 4 – 5 ساله را با خون جیگر بارور کرده و به ثمر رسانده ام.
آری، من هر ماه رمضان، هر محّرم، هر عید و نوروز و هر پائیز تو را صیقل داده و تازه ترت خواهم کرد. هرگز فراموش نکن که من عاشق ترین بودم و دوستت داشتم بیشتر از جانم، من ماندنی ترینم و ثابت قدم ترین، این را به یاد بسپار و از این حقیقت محض نگریز، آری نازنینم، هر گلی یک بویی دارد!
من هم با وجود خرچنگ بودنم، یا شاید احمقترین بودنم! چیزهایی داشته باشم که شاید دیگران ندارند. آه که زخم هایت کاری و دلخراش است و تنها مرهم آن، مهربانی های گاه به گاه توست که همیشه به همان دلخوش بوده ام. خوب است که دلت مثل زبانت تیز و برنده نیست! تو را با تمام قلبم به خدای مهربان و کریم می سپارم در پناه خدا باشی. به یاد بسپار که نه آن زیبایی به تو و نه این جوانی به من و هردوی ما خواهند ماند بلکه اینها همه مغرورساز و زودگذر اند. فرامش مکن که همیشه دوستت دارم و آغوشم همیشه و تنها برای تو خالیست و در آرزوی روزی که بیایی و این آغوش سرد و تنها را گرم ساخته نوازشش دهی.