خیلی میترسم از تنهایی. وای پری من شبهای بی شماری زمستانی در پیش است. میدانی که از شب چقدر میترسم وقتی که همه میروند و میخوابند ولی من میمانم و همین اطاق سرد و تاریکم و باز هم مثل همیشه دلتنگی های گل سرخ لبهایت آرزوهایم میشوند و تنها تو امیدم درین دل ویران که فقیر از محبت توست. هر روز از گذرگاه و کوچه شما میگذرم به یاد خاطرات خوش و گذشته های زیبا و به یاد همان لحظات با هم بودن در مسیر راهی که به مکتب میرفتی و گاهی باهم مواجه میشدیم. به یاد داری زماینکه تو در کنار سرک میرفتی و من شیشه موتر را پایین کرده دعوتت میکردم و به مکتب میرساندم و بعضی روزها در موقع بازگشم با تو مواجه میشدم و موترم را دوباره دور داده با هم میرفتیم به سوی مکتب؟
خیلی به یادم میایند خاطرات آن روز های بی مروت و پاکی و آن خموشی عشقی که در میان من و تو بود، ای کاش همیشه این خموشی عشقم هرگز ار زبانم برایت بیرون نمیشد و ای کاش میدانستم و همان زمان ترک این راه میکردم. اما حالا که افتاده ام نمیخواهم تسلیم شوم بلکه میخواهم همیشه دوستت داشته باشم و همیشه عاشقت باشم، ای کاش میدانستی که چقدر صادقانه دوستت دارم و در انتظارت هستم. میبینی؟ تنها ایم را ... بی کس ... فقط یاد تورا دارم، میدانم که تو هم تنها به من فکر میکنی، میدانم که من را یگانه عشقت گذیده یی. اما چرا اینقدر سنگدلی و دل آزاری؟ عزیزم نمیدانم چی مشکل پیش روی ما است که نمیگذارد ما کنار هم باشیم. اگر کدام خطایی یا کمی داشته باشم بگذار بدانم تا خود را مطابق ذوق تو عیار بسازم تا برایت خوش آیند باشد عزیزم. میخواهم برایت تنها مانند آبی باشم و تو مانند یک ظرف و قول میدهم به هر گونه که خواسته باشی خود را مانند همان ظرف شکل بدهم و به هر گونه انعطافپذیر خواستهای تو باشم.
میدانی که درین روزها اشخاص کوتاه فکری جامعه که بویی از عشق نبرده اند، و عشق واقعی را از عشق بازاری تفکیک نکرده اند بلکه عشق را رسوا کرده و عشق پاک ما را نیز بدنام ساخته اند و از هم دوریم و نمیتوانیم با هم راز و نیاز کنیم و با هم باشیم. عزیزم! باز این خانه سرد و تنهایی اطاقم مرا به یاد تو می اندازد و تنها با روئیا هایم غرق یادهای تو ام. این را باور کن از بسکه دیوانه ام، چندین بار رفتم از سحن حویلی برات بهترین گل های باغچه را چیدم و آوردم به اطاقم و تا وقت خواب آن را روی سینه ام گذاشتم و با دست راستم محکم گرفته خوابیدم تا بتوانم دسته گلی را در خواب برایت تقدیم کنم، اما فردا که بیدار میشدم از اینکه من ناامیدانه با آنها مینرگریستم ولی میدانسم که آنها از من بدتر پژمرده اند چون نتواستند خود را به تو برسانند.
عزیزم یادت است اولین روزیکه قلب های مان را به هم دادیم، نمیدانم که تو به یاد داری یا نه اما من خوب به یاد دارم که اولین لبخندت در راه مکتب بود که تمام دنیایم را ربوده بود؟ و دومین لبخندت نیز در یک روز آفتابی بعد از ظهر تابستانی در فاکولته بود که من در حال لیسیدن آیسکریم بودم ناگهان با هم مواجه شدیم، شاید هم به یاد داشته باشین که آیسکریم را به دور انداختم چراکه شیرینی لبخند و صحبت تو شیرینتر از آیسکریمی که در دست داشتم بود. و لبخند سومی ات روزی تباهم کرد که در چوکی کانکریتی نزدیک بمبه آب در فاکولته باهم تنها نشسته بودیم و چند جمله کوتاه با هم تبدیل کردیم، متظر دوستانت بودی که آنها در حال گرفتن مضمون سپورت و حرکات فزیکی بودند و به یاد دارم که دست نازنینت را با پارچه سفید پیچانده بودی و گفتی با روغن سرخ آسیب دیده که من نیز مائیوسانه برایت توصیه تداوی با آب سرد را نموده بودم.
عزیزم میخواهم این را نیز برایت بگویم که وقتی نیستی همه دلربایان هجوم میاورند که قلبت را از من بگیرند ولی من با نیم جانی که زخمی اش ساخته ایی هنوز به یاد تو با تمام آنها مبارزه میکنم و آنها بسیار نامردی میکنند ولی من قلبت را محکم گرفته و برایت قول میدهم که تا آخرین قطره خونم ازش مواظبت کنم و نمیگذارم که به قلب زیبایت آسیبی برسد.
عزیزم خیلی تنهایی سخت است مگر نمیدانی که بی تو تنها یک کابوس هستم؟ عشقم خیلی دوستت دارم و هر لحظه به یاد شبهایی میفتم که صبح تا شام و شام تا بام با همدیگر اظهار محبت میکردیم و نظریات همدیگر را در مورد چیزهای مختلف میپرسیدیم. به یاد داری که قرارهایی که میگذاشتیم و وعده های به هم داده بودیم. تمام آنها لحظه به لحظه با دوری ات من را آتش میزنند اما تو تنها میخندی و از من روی میگردانی، به تمام آرزو هایم پشت پا میزنی ومیگی تمامش تمثیل بود. آیا این هم انصاف است؟
اما اینرا بدان که تو یگانه عشق منی پس نمیخواهم منفی بنویسم چون مطمئنم به خواست خداوند پاک به هم میرسم ولی هنوز نمیدانم که چرا از من دوری میخواهی و دوری میجویی که حتی نمیخواهی دلیل رفتنم به زندان را هم بپرسی. اگر واقعا نمیخواهی با من باشی پس با وبلاگم هم باید وداع بگویی و هیچگاهی بازش نکنی و نخوانی اش. نمیدانم چرا این احساس را به من میدهی که هر بار بلاگم را باز میکنی قابل محسوس است که تو وبلاگم را باز نموده یی و در حال نگاه کردن و خواندن نوشته های من هستی. فکر نکن که با این بی اعتنائی و جواب ندادن هایت، و به این ارزش ندادنهایت میتوانی از قلبم دور شوی اما مطمئن باش که هر ثانیه ای که میگذرد عشق من نسبت به تو میلیاردها برابر میشود و بیشتر به تو عاشقتر میشوم ای خجسته نازنین.
غریبانه شکستم من درینجا تک و تنها
دلخسته ترینم درین گوشه دونیا
ای بی خبر از من که نداری خبر از من
شاید روزی که تو آیی نباشد اثر از من
زود بیا، در انتظارتم













