Only You

آذر ۰۹، ۱۳۹۰

سلام عزیزم،
خیلی میترسم از تنهایی. وای پری من شبهای بی شماری زمستانی در پیش است. میدانی که از شب چقدر میترسم وقتی که همه میروند و میخوابند ولی من میمانم و همین اطاق سرد و تاریکم و باز هم مثل همیشه دلتنگی های گل سرخ لبهایت آرزوهایم میشوند و تنها تو امیدم درین دل ویران که فقیر از محبت توست. هر روز از گذرگاه و کوچه شما میگذرم به یاد خاطرات خوش و گذشته های زیبا و به یاد همان لحظات با هم بودن در مسیر راهی که به مکتب میرفتی و گاهی باهم مواجه میشدیم. به یاد داری زماینکه تو در کنار سرک میرفتی و من شیشه موتر را پایین کرده دعوتت میکردم و به مکتب میرساندم و بعضی روزها در موقع بازگشم با تو مواجه میشدم و موترم را دوباره دور داده با هم میرفتیم به سوی مکتب؟
خیلی به یادم میایند خاطرات آن روز های بی مروت و پاکی و آن خموشی عشقی که در میان من و تو بود، ای کاش همیشه این خموشی عشقم هرگز ار زبانم برایت بیرون نمیشد و ای کاش میدانستم و همان زمان ترک این راه میکردم. اما حالا که افتاده ام نمیخواهم تسلیم شوم بلکه میخواهم همیشه دوستت داشته باشم و همیشه عاشقت باشم، ای کاش میدانستی که چقدر صادقانه دوستت دارم و در انتظارت هستم. میبینی؟ تنها ایم را ... بی کس ... فقط یاد تورا دارم، میدانم که تو هم تنها به من فکر میکنی، میدانم که من را یگانه عشقت گذیده یی. اما چرا اینقدر سنگدلی و دل آزاری؟ عزیزم نمیدانم چی مشکل پیش روی ما است که نمیگذارد ما کنار هم باشیم. اگر کدام خطایی یا کمی داشته باشم بگذار بدانم تا خود را مطابق ذوق تو عیار بسازم تا برایت خوش آیند باشد عزیزم. میخواهم برایت تنها مانند آبی باشم و تو مانند یک ظرف و قول میدهم به هر گونه که خواسته باشی خود را مانند همان ظرف شکل بدهم و به هر گونه انعطافپذیر خواستهای تو باشم.
میدانی که درین روزها اشخاص کوتاه فکری جامعه که بویی از عشق نبرده اند، و عشق واقعی را از عشق بازاری تفکیک نکرده اند بلکه عشق را رسوا کرده و عشق پاک ما را نیز بدنام ساخته اند و از هم دوریم و نمیتوانیم با هم راز و نیاز کنیم و با هم باشیم. عزیزم! باز این خانه سرد و تنهایی اطاقم مرا به یاد تو می اندازد و تنها با روئیا هایم غرق یادهای تو ام. این را باور کن از بسکه دیوانه ام، چندین بار رفتم از سحن حویلی برات بهترین گل های باغچه را چیدم و آوردم به اطاقم و تا وقت خواب آن را روی سینه ام گذاشتم و با دست راستم محکم گرفته خوابیدم تا بتوانم دسته گلی را در خواب برایت تقدیم کنم، اما فردا که بیدار میشدم از اینکه من ناامیدانه با آنها مینرگریستم ولی میدانسم که آنها از من بدتر پژمرده اند چون نتواستند خود را به تو برسانند.
عزیزم یادت است اولین روزیکه قلب های مان را به هم دادیم، نمیدانم که تو به یاد داری یا نه اما من خوب به یاد دارم که اولین لبخندت در راه مکتب بود که تمام دنیایم را ربوده بود؟ و دومین لبخندت نیز در یک روز آفتابی بعد از ظهر تابستانی در فاکولته بود که من در حال لیسیدن آیسکریم بودم ناگهان با هم مواجه شدیم، شاید هم به یاد داشته باشین که آیسکریم را به دور انداختم چراکه شیرینی لبخند و صحبت تو شیرینتر از آیسکریمی که در دست داشتم بود. و لبخند سومی ات روزی تباهم کرد که در چوکی کانکریتی نزدیک بمبه آب در فاکولته باهم تنها نشسته بودیم و چند جمله کوتاه با هم تبدیل کردیم، متظر دوستانت بودی که آنها در حال گرفتن مضمون سپورت و حرکات فزیکی بودند و به یاد دارم که دست نازنینت را با پارچه سفید پیچانده بودی و گفتی با روغن سرخ آسیب دیده که من نیز مائیوسانه برایت توصیه تداوی با آب سرد را نموده بودم.
عزیزم میخواهم این را نیز برایت بگویم که وقتی نیستی همه دلربایان هجوم میاورند که قلبت را از من بگیرند ولی من با نیم جانی که زخمی اش ساخته ایی هنوز به یاد تو با تمام آنها مبارزه میکنم و آنها بسیار نامردی میکنند ولی من قلبت را محکم گرفته و برایت قول میدهم که تا آخرین قطره خونم ازش مواظبت کنم و نمیگذارم که به قلب زیبایت آسیبی برسد.
عزیزم خیلی تنهایی سخت است مگر نمیدانی که بی تو تنها یک کابوس هستم؟ عشقم خیلی دوستت دارم و هر لحظه به یاد شبهایی میفتم که صبح تا شام و شام تا بام با همدیگر اظهار محبت میکردیم و نظریات همدیگر را در مورد چیزهای مختلف میپرسیدیم. به یاد داری که قرارهایی که میگذاشتیم و وعده های به هم داده بودیم. تمام آنها لحظه به لحظه با دوری ات من را آتش میزنند اما تو تنها میخندی و از من روی میگردانی، به تمام آرزو هایم پشت پا میزنی ومیگی تمامش تمثیل بود. آیا این هم انصاف است؟
اما اینرا بدان که تو یگانه عشق منی پس نمیخواهم منفی بنویسم چون مطمئنم به خواست خداوند پاک به هم میرسم ولی هنوز نمیدانم که چرا از من دوری میخواهی و دوری میجویی که حتی نمیخواهی دلیل رفتنم به زندان را هم بپرسی. اگر واقعا نمیخواهی با من باشی پس با وبلاگم هم باید وداع بگویی و هیچگاهی بازش نکنی و نخوانی اش. نمیدانم چرا این احساس را به من میدهی که هر بار بلاگم را باز میکنی قابل محسوس است که تو وبلاگم را باز نموده یی و در حال نگاه کردن و خواندن نوشته های من هستی. فکر نکن که با این بی اعتنائی و جواب ندادن هایت، و به این ارزش ندادنهایت میتوانی از قلبم دور شوی اما مطمئن باش که هر ثانیه ای که میگذرد عشق من نسبت به تو میلیاردها برابر میشود و بیشتر به تو عاشقتر میشوم ای خجسته نازنین.
غریبانه شکستم من درینجا تک و تنها
دلخسته ترینم درین گوشه دونیا
ای بی خبر از من که نداری خبر از من
شاید روزی که تو آیی نباشد اثر از من

زود بیا، در انتظارتم

آذر ۰۷، ۱۳۹۰

Long one but read it
Would it make sense if I beg you to stay?
Would it change a thing?
You clearly don't think I am good enough.
You clearly don't want to do anything for me.
So why should I try?
Why should I fight?
Because, my love is bigger?
But what about YOUR love?
You said “forever”
You said “I'll never leave you”
And I believed you
I was so stupid and naive that I believed you
And now I'm here, lying on my bed,
moping and screaming and shouting and crying
Begging you not to leave me
Begging and pleading, knowing it's for nothing
Cause you said such horrible things
I'll never be able to forget again
That it has never been worthy
That it has never been good
When some weeks and months ago
you were telling me that you and I are amazing
and beautiful and handsome
Now you say that it'll never work out that it never has
It's the first time you admit it
After so many months... 18 months.
Isn’t it enough?
I've been fighting and crying and begging and pleading
But you never did anything like this
Now you say that it'll never work out?
Ironic, isn’t it?
The one who should beg is cold as ice
The one who should end it is moping around
Forgetting my pride and crawling behind
When I should be the one who say you're not good enough
You see how not fair it is
but you don't do anything to make it right
You know how it hurts and you still don't care
You never showed me if you really loved me
You never fought for me and now...
You don't want me anymore
So I'll have to survive it
I'll have to stand up after that you kicked me down again
after you broke me and never hold me
and won't ever help me
be myself again.
All the dreams and hopes
all the planned future goes to hell
with your words that it's not going to work
You won't even try to make it a better thing
You won't even change yourself for me
And now I'm supposed to believe that you love me?
That you loved me once before you ended it?
Forgive me if I don't,
If I'm not that naive
Forgive me if I don't forget those words that you said
Forgive me if I don't feel like living this life all over again
Forgive if I don't want to trust someone again
Cause after you did me,
I don't want to fall again
You made me fall in love with you
but you dumped me and kicked me,
smashed my heart to pieces and ripped me apart
So forgive me if I can't forget all that you did
All that you said
Cause I'm not a strong person
I am so weak
You know all my deepest secrets and my weakest points
You know me better than I know myself
And I gave you all
I gave you everything
And your answer to all this
you dump me and break me
I gave you more than I could
I gave you more than you can imagine
I gave you everything
Everything that I had
My heart, my body, my soul
All my dreams and future
And you show me your gratitude by throwing me away
So now I've got nothing else
No family, no friends, no one I can trust
No one.
Not even myself…

آبان ۲۹، ۱۳۹۰

دوستان عزیز سلام به همه شما مهربانان،
بعد از تقدیم سلام و عرض ادب، امیدوارم که تمام شما خوانندگان و عزیزان صحتمند و سرحال باشید و همیشه در فضای صلح و دوستی و آرامی و بیغمی به سر ببرید تا بتوانید با دل جم و خاطر آرام این بلاگ را همیشه و همیشه سری بزنید و داشته ها و نداشته های این بلاگ که بعضاً از سرگذشت و نوشته های خودم و بعضاً موضوعات کاپی را درینجا میگنجانم بخوانید. آرزو دارم که برای تان خسته کن و دلگیر نباشند.

چون در متنهای گذشته در رابطه به تاریخچه، چگونگی و سبب تاسیس این بلاگ بارها تذکر داده ام ولی این بار میخواهم از موضوع جالب دیگری این بلاگ شما عزیزان را آگاه بسازم که تعداد و آمار خوانندگان و تداد دفعاتی باز شدن این بلاگ را از تاریخ تاسیس بلاگ که از 3 می 2008 تا حال میباشد نشان میدهد.

دوستان و عزیزانیکه از روز تائسیس تا حال از ین بلاگ استفاده کرده اند و با خاطر آرام بار بار این بلاگ را باز نموده موضوعاتش را میخوانند یک دونیا سپاسگذرام.

بناً از تمام شما علاقمندان و خوانندگان این بلاگ خواهشمندم که بخاطر بهبود ساختن و بهتر شدن این بلاگ با من همکاری نمائید و همیشه بلاگم را باز نموده بخوانید و نظر بفرستید تا من تشویق شوم و موضوعات بیشتری را درینجا بگنجانم.

دوستان عزیز همین حالا بعد از خواندن این مطلب از تمام شما خواهشمندم تا لطف نموده نام، تخلص، تاریخ و آدرس خود را با نظریات تان راجع به این بلاگ به یکی از آدرس های ذیل من ارسال نمائید چون در نظر دارم به زودی نام و تخلص تمام شما عزیزان را با آدرس و نظرهای خوب تان راجع به این بلاگ را درنجا بنویسم.
آدرسهای من:
Skype: drjahed
Roshan: +93 797 27 97 97
Etsalat: +93 786 27 97 97

حال لطفاً توجه بفرمائید به تصاویر ذیل جهت مشاهده از آمار دقیق خوانندگان این بلاگ از تاریخ تائسیس تا حال.
در صورتیکه میخواستید تصاویر را به اندازه اصلی آن یعنی بزگتر مشاهده نمائید بالای تصویر کلیک نمائید.
تمام این تصاویر ذیل امشب ساعت 7:30 به وقت افغانستان که بتاریخ 19.11.2011 میباشد گرفته شده اند.

ساعت 7:30 شب یک شنبه، تاریخ 19.11.2011

از دیشب ساعت 7:30 الی امشب ساعت 7:30 تاریخ 19.11.2011

از یک هفته قبل الی امشب 7:30 تاریخ 19.11.2011

از یک ماه قبل الی امشب 7:30 تاریخ 19.11.2011

از شروع تاسیس الی امشب 7:30 تاریخ 19.11.2011
در صورتیکه میخواستید تصاویر را به اندازه اصلی آن یعنی بزگتر مشاهده نمائید بالای تصویر کلیک نمائید.


در هر گوشه و کنار دونیا که هستید زنده و سلامت باشید!
لطفاً ارسال نمودن پیام و نظرتان را فراموش نکنید !!!
دوستان عزیز! همین حالا از تمام شما خواهشمندم تا لطف نموده نام، تخلص، تاریخ و آدرس خود را با نظریات تان راجع به این بلاگ به یکی از آدرس های ذیل من ارسال نمائید چون در نظر دارم به زودی ریکاردی از نظریات و نام و تخلص تمام شما عزیزان را با آدرس و موقیت تان که این بلاگ را باز نمود اید درنجا بنویسم.

آدرسهای من:
Skype: drjahed
Roshan: +93 797 27 97 97
Etsalat: +93 786 27 97 97