Only You

مهر ۰۴، ۱۳۹۰

This is for you
To my love
I am so glad you are happy, no matter if I am dropping dawn bloody tears remembering you. You just have no idea how much I missed you!! My arms missed holding you. My eyes missed your smile. My ears missed the sound of your laugh. I missed the smell of your hair and the taste of your home made cakes. I missed your head resting on my chest. I missed snuggling close to you in front of the fireplace. I missed looking at you across the table as I rub your cheeks. I missed brushing back your hair, exposing your neck to loving and tender kisses. I missed holding your face in my hand and staring into your beautiful eyes. I missed being held by you. I missed being near to you. I missed you.

With love from a longing heart,





I have been astonished that men could die martyrs for their religion,
I have shuddered at it.
I shudder no more.
I could be martyred for my religion,
Love is my religion.
And I could die for that.
I could die for you.
You are my love and I am yours.
Jahed

مهر ۰۲، ۱۳۹۰

خیلی تنها شده ام، به دستانت نیاز دارم، با من بمان !
عزیزم سلام!
بدون تو خیلی تنهایم و دستم و دلم به هیچ کاری سوق نمیگیرد، نمیدانم باید چیکاری کنم، هیچ راهی برای رسیدن به تو وجود ندارد، به جز اینکه انتظار بکشم تا این زمان سخت و دشوار ثانیه به ثانیه بگذرند؟ آه که این زمان چقدر به کندی میگذرد.
بسیاری از مردمان نمیدانند که عشق یعنی چی و فکر میکنند عشق همان چیزهایی که خودشان فکر میکنند. هیچ گاهی به دل عاشقها نگاهی ننداخته اند و چی بی رحمانه قصد دارند تا من و تو را از همدیگر مان جدا و دور کنند. ولی پری من برایت قول میدهم که انشاالله هیچ چیزی نمیتواند عشق مانرا از ما بگیرد اگر  من و تو بخواهیم انشاالله همه چیز درست خواهد شد ویک روزی به هم خواهیم رسید. از دوریت، از نگاه های سردت دلم برایت ذره ذره میشود ولی  قلبم را تسلی داده اینجا پشت کمپیوترم آرام  نشسته و برایت اشک میریزم، مینویسم و آهسته نامت را به زبان میارم و خدا میگویم و کمک میطلبم و برایت دعا میکنم. دیشب شبی بود که وبلاگم را مرور کردم و همان لحظه گمان بردم که همان لحظه این وبلاگ را تو هم در حال خواندن هستی و حس کردم که از طرین صفحه وبلاگ توانستم به چشمانت نگاه میکنم چون تو هم به من یعنی به صفحه بلاگم میدیدی و حس کردم که با هم چشم به چشم شده ام،  این را میدانم که روز دو بار، سه بار این وبلاگ را مطالعه میکنی و قلبم به من میگوید که تو هنوز ذرة از یاد من را در گوشه دلت جا داده یی، همین هم کافیست که از دلت بیرون نینداخته یی. عزیزم اینرا بدان که دیشب در اتاق تنها و تاریکم برایت و بیادت اشک ریختم و اشک ریختم و باز هم اشک ریختم و سکوتی کردم بالاتر از فریاد.
ای کاش یک معجزه رخ بدهد و خواست های ما عملی شوند و من و تو کنارهم باشیم. عزیزم میدانم که چقدر دوستم داری و هر وقت به یادم هستی این را وجدانم به من میرساند که هر لحظه تو هم مثل اینکه من  یادت میکنم تو نیز به من فکر میکنی ولی این روزها ازت هیچ خبری نیست. میدانی کارم چیست؟ یاد  خاطرات گذشته، و با هم بودن سالهای گذشته و به امید رسیدن فردای که ما را به همدیگر خواهد رساند امیدوار و زنده ام.
عزیزم هر باری که ازت خبری میشنوم، خاطرات گذشته را مرور میکنم، پیامهایت را یکایک میخوانم، به تصاویرت نگاه میکنم و دست روی هر تصویر زیبایت میکشم، بی اختیار اشک از چشمانم میریزند و یک انتظار غیب من را در آغوش میگیرد آنهم انتظار رسیدن به عزیزترینکه بالاتر از همه چیز و همه کس دوستش دارم.
خجسته من، بتهترین من، عاشقانه دوستت دارم. به تو نیاز دارم، بیا با من، ندای خوشبختی برایت میدهم بیا با من...


عشق تو...

مهر ۰۱، ۱۳۹۰

بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسوده ی بیمار هم باشیم
شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
شود چون روز دست و پای هم در کار هم باشیم
دوای هم شفای هم برای هم فدای هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشیم
بهم یک تن شویم و یکدل و یکرنگ و یک دست
سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم
جدایی را نباشد زهره ای تا در میان آید
بهم آریم سر بر گرد هم پرگار هم باشیم
حیات یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم
گهی خندان ز هم گه خسته و افگار هم باشیم
به وقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم
چو وقت مستی آید ساغر سرشار هم باشیم
شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
به رنگ و بوی یکدیگر گلزار هم باشیم
به جمعیت پناه آریم از باد پریشانی
اگر غفلت کند آهنگ ما هشیار هم باشیم
برای دیده ‌بانی خواب را بر خویشتن بندیم
ز بهر پاسبانی دیده ی بیدار هم باشیم
جمال یکدیگر گردیم و عیب یکدیگر پوشیم
قبا و حجاب و پیراهن و دستار هم باشیم
غم هم شادی هم دین هم دنیای هم گردیم
بلای یکدیگر را چاره و ناچار هم باشیم
بلا گردان هم گردیده گرد یکدیگر گردیم
قربان هم از جان و منت دار هم باشیم
یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده خدمتکار هم باشیم
نمی‌بینم به جز تو همدمی ای محبوب بی همتا
بیا باری هم دمساز هم گنجینه اسرار هم باشیم

شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

این تویی که میخواهی به گپ های هر شخص مخرب گوش فرا دهی و آرزوهایت را پامال کنی و به رویم پا بگذاری.
مکن اندیشه دوستت بیوفا نیست، هزاران سال بگذرد از تو جدا نیست، دلم در فکر دیدارت مدام است، که بیتو زندگی بر من حرام است. من هنوز از می چشمان سیاهت مستم، گفتم بنویسم که بیادت هستم، عادتم داده خیال تو که تنها نشوم، یاد من هم نکنی باز به یادت هستم. دوری پایان عشق نیست، بلکه قشنگترین غم دنیاست، ازت دورم اما همیشه بیادتم. خیلی خسته ام، خسته محبت، مریض محبت، تنها محبت تو، تنها دیدار تو.... اکنون که قلبم شوق دیدار تو را دارد و حس زیبایی به نام "پرواز به سوی تو" در من جاریست، می خواهم که لحظه لحظه  زندگیم بوی تو را داشته باشد. دوست دارم تا محنت های این دنیای تاریک را پشت سر بگذارم و به سویت پرواز کنم، به سوی تو که آرام بخش قلب ناآرام و تنهای منی.....دلم میخواهد مانند این پرنده معصوم زیر بالهایم بفشارمت و صدها سال عاشق همدیگر بمانیم....

شهریور ۲۶، ۱۳۹۰

تو بگو با این انتظار مانده در نگاهم چه کنم؟ 
با همه حرف های مانده در دلم...
می توانم که از تو ننویسم
با همه اشتیاقم...
می توانم که از تو نگویم
می توانم که تو را فریاد نزنم
با همه دلتنگی هایم...
می توانم که برای تو نخوانم
امّا ای پری نازنین چشم من ...
زیباترین رویای من....
تو بهترین و یگانه خجسته منی ....
تو بگو با این انتظار مانده در نگاهم چه کنم؟
میخواهی خبر پیوستنت با رقیبم را از آن مرز ها بشنوم؟...
بی گمان، بی خیال، میخواهی عهد بشکنی و به آغوش دشمن بخسبی ؟ ...
تا با تیر خاطراتت پاره پاره ام کنی؟
من میروم، من میروم، من میروم از دونیایت خیلی زود...
من میروم از یادت خیلی زود، چون گمان میبرم حال کسی در پهلویت است...
من میروم ازین قریه، ازین ده، ازین کوچه، از این گذر..
زندان، زندان، زندان غم دوری تو....
تقصیرم همین بود که همیشه از تو مینوشتم...
گناهم وفاداری بود اما جزایم جدایی و غم..
خدا حافظ طلوعی من، غروب من، خدا حافظ تو ای محبوب خوب من
جزایم آخر درد از دوری تو، به جرم وفادار بودن به یک پری بی وفا و بی پروا؟...

شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

من زرد، تو سرخ، بیا که نارنجی شویم!
به مناسبت چهارمین سالروز اظهار محبت و معرفت دو گلی زرد و سرخ!
کجایی تو ای گرامی جان من
که شد زندگی بیتو زندان من
شب آمد و سیاهی جهان را گرفت
غم تو گریبان و جان را گرفت
لبم بوسه خواه لب نوش توست
در آغوش من بوی آغوش توست
به هر جا گلی دیده بو میکنم
در میان همه، تنها تو را جستجو میکنم

تقدیم به حظور گرمت ای تو بهترینی بهترین های روی زمین!
 به نام خدایی که غفور است و رحیم
زندگی بی تو عذابیست وخیم
 تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و چهره مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی گونه های گلابی ات، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانی که به تصاویرم می اندازی. تقدیم به تو ای خیال من، ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من، تقدیم به تو ای محبوب ترین فرشته قلبم. تقدیم به تو که یادت در فکر من، عشقت در قلب من، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست.
میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم. می دانی چرا؟
چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم است، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید. پس بدان که دل تنگی ها را هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری.
بنابراین: هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
ای عشق من، ای عزیزترینم: چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی. پس: برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است و عشق تو برایم بالاتر ازاینهاست.
بنابراین: قلبم را که لبریز از عشق توست و به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد عاشقانه دوستت بدارم.
عزیزم بیا و با من بمان و نگذار گمراه شده و دست به اعمال ناپسند جامعه بزنم، تو یگانه شخصی هستی که میتوانی من را از رفتن به جهت نا مشروع و نا مطلوب مانع شوی و تو یگانه کسی هستی که نگذاری من در جامعه به یک مکروب تبدیل شوم و تو یگانه شخصی هستی که چشمم را از دیدن به بد، دست هایم را از اعمال بد، زبانم را از الفاظ بد، گوشم را از شنیدن بد، پاهایم را از رفتن به جهت بد، وقلبم را تخیلات بد و تمام وجودم را از همه بدی ها باز میداری. تنها میخواهم انسانیت و انسان بودن را با تو و در کنار تو لمس کنم و برای همیشه و همیشه در کنار هم بمانیم.
 مقبولترین گلهای دنیا فروخته میشوند اما تو آن گلی هستی که به هیچ قیمتی ترا کسی خریده نمیتواند چراکه یگانه باغبان تو من هستم!
 تو یگانه خجسته روی زمین و یگانه خجسته زندگی من هستی!
عزیزم دوستت دارم بدون حد و مرز تا بی نهایت!

شهریور ۱۷، ۱۳۹۰

 
On Thursday morning, September 8th, 2011, I received a call from the post office about the rejection of something which I had posted to overseas several months ago. Isn't it painful when you offer a very special gift to a very special person for the very special occasion with full of hope while there are so many difficulties for posting, but it returns (rejects) after six months without any reason. It hurts while you don’t have the permission talking to that special person in order to know the reason why it has been rejected. Why do we use the word of special and for whom do we use this nice and cute word? Who might be the special? Whom can we trust on? ...
Pain, Hurt, Tears, Heart burn, your cold reaction make me full of chill to achieve you.
Love Means To See Some One With Closed Eyes, To Miss Some One In Crowd. But I can see you everywhere in crowd or privacy even though if you hate me or if you don’t love me. I will love you till end of life and the univers.

شهریور ۱۵، ۱۳۹۰

به عشق تو و عهد خود وفادارم وفادارم ای پری دریا !!!
خدایا! من به عشق او گرفتارم گرفتارم
من از درد غریب دل، خبر دارم خبر دارم
خدایا بال و پر بشکست و پر زد در غبار غم
ولی تا زنده ام نازش را خریدارم خریدارم
چه بی رحمانه ترکم کرد و اشکم داد و بی تابی
شدم تنها پرید از شاخ خشک تک سپیدارم
من از روز وداع تلخ او، از سرزمین دل
برای قلب بیمارم عزادارم عزادارم
منی که رفت از کف اختیارم چون بدیدم او
کسی که با صدایش در سکوتم غصه می کارم
کسی که اشک لرزان مرا نادیده رفت آخر
دو چشمان سیاهش شد دلیل رنج و آزارم
کسی که بوسه می زد بر لبم هر دم به آرامی
خودش روزی جدایی پیشه کرد و گریه شد کارم
زمانی در غرور حس گرم بودنم با او
ولی حالا میان این و آن درمانده و خوارم
به فریادم رس ای درمان ناچاران دلداده
طلب گر می کنم یاری شب و روز از تو ناچارم
به دار آویخت این چشمان محکوم نگاهش را
روان شد سیل خون دل از آن چشمان بر دارم
نمیداند که با بگشودن صندقچه ی قلبم
چه بی پروا هویدا کرده مروارید اسرارم
ولی من تا بهار آید دل از باران صفا گیرد
به عشق او به عهد خود وفادارم وفادارم
تا دم مرگ وفادار تو و عشق تو خواهم بود پری من ! 

شهریور ۱۱، ۱۳۹۰

لحظه های بی مروت
آه که چقدر سخت است لحظه های دور از تو بودن ....
آه که چقدر تلخ است بی تو بودن....
گاهی از این زندگی خسته میشوم ، گاهی نیز از عشق دلشکسته میشوم !
گاهی در گوشه ای تنها مینشینم و اشک میریزم ، گاهی نیز عکسهایت را در آغوش میگیرم و از دلتنگی ات گریه میکنم ....
این است رسم عشق ، چقدر دردناک است این لحظه های عاشقی...
پشیمانم از اینکه عاشقم ، پشیمانم از اینکه در دام عشق گرفتارم ....
کاش که عاشق نمیشدم ، تنهایی دوای درد من است...
دلم نمی آید رهایت کنم ، حالا که عاشقت هستم دلم نمیخواهد قلب مهربانت را بشکنم!
گرچه من از کرده خویش پشیمانم ، اما چون با تو هستم خوشبخترینم !
آنقدر دوستت دارم که دلم نمیخواهد بگویم که فراموشم کن !
آه که چقدر این لحظه ها نفسگیر است ، آه که چقدر این قلب بی گناهم پریشان است!
از امروز میترسم که از من دور شوی ، از فردا میترسم که تو را از دست بدهم ، به چه امیدی با تو باشم ای بهترینم؟
این سرنوشت و روزگار بی وفا با قلب من نمیسازد!
فردا حال و هوای من از امروز دلگیرتر است!
آه که چقدر این لحظه ها بی مروت است !
قلب من بی طاقت است ، چشمهایم دیگر اشکی ندارند برای ریختن !
نمیدانم از دوری تو اشک بریزم ، یا از دلتنگی ات !
نمیدانم غصه امروز را بخورم ، یا غم فردا را بکشم!
نه دیگر کار من از کار گذشته است ، راهی جز عاشق ماندن و غم و غصه های عشق را تحمل کردن نیست !
باید سوخت .... باید در راه عشق نابود شد ... آه که چقدر تلخ است !
نی، نی، نی، نی، نی نمیشه. دوستی بی تو نمیشه!
نی، نی، نی، نی، یاری بیتو ناممکن است!

به این حد توقوی از سنگدلی و بی وفائیت را نداشتم!

عزیزم برگرد به دنیای قبلی دوستی و محبت، که تنها در انتظار تو و آمدن تو ام پری من!