Only You

بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

I have always loved you

Since the beginning of time
Since it started to rain
Since I heard you laugh
Since I felt your pain
I was too young, you were much younger
We were afraid of each other's hunger
I have always loved you
There's never been anyone else
I knew you before I knew myself
Oh my baby, I have always loved you
Since we kissed the first time
Since we slept on the beach
You were too close for comfort
You were too far out of reach
You walked away, I should have held you
Would you have stayed for me to tell you?
I have always loved you
There's never been anyone else
I knew you before I knew myself
Oh my baby, I have always loved you
Years go by in a matter of days
And though we go separate ways
I never stop dreaming of you
I have always loved you
When you call it makes me cry
We never made time for you and I
If I could live it all again
I'd never let it end, I'd still be with you
Oh God, I miss you
I have always loved you
There's never been anyone else
I knew you before I knew myself
Oh my baby, I have always loved you
Years go by in a matter of days
And though we go separate ways
I never stop dreaming of you
I have always loved you

دی ۱۳، ۱۳۸۹

بی تو.....

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خندید و عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که دمی با هم از آن کوچه گذشتیم,
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم,
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت,
من, همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام,
بخت, خندان و زمان رام.
خوشهء ماه فرو ریخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ,
همه, دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد تو به من گفتی:
((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب گفت , آیینهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!))
با تو گفتم:
((حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم, نتوانم!))
 روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.
باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم,
تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ حق, نالهء تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید وماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,
پای در دامن اندوه کشیدم,
نگسستم , نرمیدم...
رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

دوستت دارم عزیزم منتظرتم، لطفاً تنهایم مگذار