Only You

اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۹

بـــــــــه چشمان دل انگیز تو سوگند

سلام ای عزیز دل آزار.
کجایی که ز تو هیچ خبری نیست؟
به زیبایی ات سوگند!
بـــــــــه چشمان دل انگیز تو سوگند
بــــــــــه لبهای هوس ریز تو ســوگند
بـــــــــــه انـدام چــوگـــلبرگ سپیدت
بـــــــه لبخندت،به اندوهت،امـیدت
به لبخندت که چون لبخند گلــهاست
به رخسارت که چون مهتاب زیباست
به گلهای بهار و عشق و هســــــتی
بــه آن قــــــران که آن را می پرستی
قســــــــــم ای نازنین تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می پرستم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هرزمان بادگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما اری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

با آنهم دوستت دارم ای عزیز نا مهربان

(دوست نالایق شما)

اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

داستان يك انتخاب درست
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.
آنها پرسيدند:آيا شوهرتان خانه است؟
زن گفت: نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.
آنها گفتند:پس ما نمي توانيم وارد شويم.
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمي شويم.
زن با تعجب پرسيد: چرا!؟ يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت: چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولي همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد: بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت: کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد: شما ديگر چرا مي آييد؟
پيرمردها با هم گفتند: ( اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!)

اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

با عرض ادب
      قرار نبود کسی زحمت هک کردن ایمیل مرا به خود بدهد. من خودم بی رحمانه تر از همه کلاه سیاه های این گونه فجیع به کشتن خود برخاسته ام. اگر تو از من پسوردم را میخواستی برایت میدادم. از تو مقدم برایم چیست؟ کیست؟ کجاست؟ دوسال نوشتن مطالب برای ایمیلی ناشناختة که نمی دانستم از کیست. نمی دانستم کجای این یک وجب خاک آشیان و نمادی از وطن دارد. نمی دانستم مرد است یا زن، بچه است یا دختر . فقط می توانستم او را پری خطاب کنم و با تمام وجود بنویسم. او شاید مرا ویروس مودبی می دانست که دو سال تمام دست از سر او بر نمی داشتم و به او مینوشتم. او کمتر می نوشت؟ من البته به همین هم راضی بودم. بلکه او بیشتر از من مینوشت و میدانستم که کشته من بود. من فقط می خواستم حرف بزنم. فقط می خواستم درد دل کنم. می خواستم همه چیز را با او در میان بگذارم یا به عبارتی می خواستم اعتراف کنم همه آنچه جرات گفتنش را حتی به نزدیک ترین دوستانم نداشتم. حاصل بیش از چهارصد نوشته بی نام من همین هاست که می خوانید:

پری مهربان من،
با تمام جانم دوستت دارم.... از اینکه تو را دارم خوشحالم و از این شادی سر از پا نمی شناسم....بلند شو پری من دوباره لباس زرشکی ات را بپوش و دور تا دور اتاق مرا از عطر فصیح تنت لبریز کن....گلپوش کن آینه را از زرد و نارنجی یراق پیراهنت....بخوان با من باز باران با ترانه را تا زمین ترنم گامهایت را در آغوش بگیرد.
خودم هم نمی دانم چرا با دیدن ایمیل شما باید این قدر خوشحال شوم. چرا ده ها ایمیل دیگر چشم های مرا اینگونه خیره به صفحه مانیتور نمی دوزند. من که از تو جز خیالی در خاطر ندارم ....چرا باید لحظه ها را چشم انتظار پیغام های آشنای تو باشم. چرا باید همیشه و همه جا شما را در ذهن مضطربم مرور کنم. اما به یاد بسپار که خودم اینگونه خواسته ام. یعنی خودمان اینگونه خواسته ایم، من و تو. شاید زیبایی کار در همین باشد که ما فقط از دریچه کلمات یکدیگر را ببینیم. همان کاری را که سال های سال با جهان و خدا و آدمهای اطرافمان انجام داده ایم.

با هر واژه ای که بین ما رد و بدل می شود پاره هایی از جان های ما آشکار می گردد. دیوانگی هایی ما را در همین واژه های سرمست به نمایش می گذاریم و دلتنگی های ما را در همین سطرهای ساده مویه می کنیم. اما من دلم برای رنگ چشمهای تو و گرمی دستان تو تنگ شده است. من تا کی باید رنگ چادرت را از باد های بی شکوفة گیلاس بپرسم... تا کی باید در چادر نماز این و آن دنبال لبخند های آسمانی تو باشم....

شعری بخوان چیزی بگو تا مثل آهو
اهتزاز صدایت بوی آویشن بگیرد
چرخی بزن تا روح نا آرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد
بانوی بلخ خوب من محبوب من
در خواب خلخال تو گم کردم سرم را
صدا می زنم نام تو را در موج و مرجان
تا یک صدف دریا کنی چشم ترم را
کو دیده یوسف شناسی تا تنت را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد
من دست و پا گم کرده ام کو سر بداری
تا سر کشی های مرا گردن بگیرد

(دوست نالایق تو)