Only You

دی ۲۸، ۱۳۸۸

دختری از پسري پرسيد: كه آيا او را قشنگ ميداند؟
پسر جواب داد: نه!
دختر پرسيد: آيا دلش مي خواهد تا ابد با او بماند؟
پسر جواب داد: نه!
سپس پرسيد اگر تركش كنه گريه ميكند؟
و دو باره پسر گفت: نه!
دختر خيلي ناراحت بود وقتي خواست برود در حالي كه اشك از چشمانش جاري ميشد پسر دستان دختر راگرفت وگفت:
"تو قشنگ نيستي بلكه زيبايي! من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلكه من نياز دارم با تو باشم، اگر بروي گريه نميكنم بلكه مي ميرم".
امشب تنها ام و مي خواهم برايت چند جمله بنويسم.



براي کسي مي نويسم که شبها به يادش اشک مي ريزم، اما او بدون ياد من مي خوابد.
اين را از بي وفايي تو نميبينم، اين را از رسمی ميبينم که روزگار نهاده، مجنوني نهاده، بي آنکه به دنبال عشق متقابل يا هوسي باشد عشق مي ورزد و فرهادي را نهاده بي آنکه به سختي کار فکر کند عشق ورزيدن خود را در کندن کوه دنبال مي کند.
نه، اين از بي وفايي تو نيست اين رسم روزگار است که هميشه کساني که معشوق هستند به ياد عشق خود نباشند.
بلی شبها به ياد او اشک مي ريزم، اشک مي ريزم به خاطر ثانيه هايي که به غفلت به چيزهاي دیگر فکر مي کردم. بلی نميگويم و ادعا نميکنم، همواره به ياد تو هستم به ياد تويي که عاشقانه دوست ميدارم. ولي ميتوانم به جرات بگويم که حتي در لحظاتي که به يادت هم نيستم عاشقانه دوستت دارم. عشق تو چيزي نيست که در يک روز يا در يک اتفاق به قلبم نفوذ کرده باشد که بتوان در يک روز يا يک قرن يا بر اثر يک اتفاق آن را ترک کنم. بلی عشق تو را خداوند از روز تولدم در وجودم نهاده.
در همان روزي که من مي ترسيدم به اين جهان بيايم، در روزي که از خداوند پرسيدم که چرا مي خواهي مرا از اين همه نعمتي که در بهشت داري محروم کني؟ مگر چه کرده ام که مي خواهي مرا به دنيا بفرستي. خداوند گفت در آن دنيا عشقي را برايت آفريده ام که مي تواند تو را دوباره به من بازگرداند.
مي تواند عبادت هاي تو را زيبا تر کند، ميتواند کاري کند که تو به من نزديکتر شوي. تو اگر در کنار او باشي باز هم مي تواني لذت ببري از زندگي، فقط مراقب باش که به چنگ هوس ها نيفتي. من برايت يک عشق در زمين آفريده ام پس سعي کن فقط به دنبال پيدا کردن عشق خود باشي. به دنبال هوس ها نرو چون هر روز از من دور و دورتر مي شي.
خداوندا! اکنون چند روزیست که حرفت را فهميده ام عشق خود را يافته ام. به تو نزديکم مي کند.
به پاي سجاده ي عبادتت که مي روم گريه ام مي گيرد. بار خدايا کمکم کن!.
اکنون از بيش از هميشه به کمکت محتاجم.
باز براي تو مي گويم اي عشق نازنينم. مي دانم که هيچ گاه مطالب من را نمي خواني . به همين دليل مي توانم اينجا بگويم که دوستت دارم. دوستت دارم به وسعت اقيانوس ها.
دريا را ببين، تمام موج ها براي رسيدن به ساحل تلاش مي کنند اما در نظر تو قطره هايي که با موج آب بر نميگردنند نابود شده اند و زندگي را باخته اند. اما بدان عشق من، آن قطره ها مانند پروانه هايي مي مانند که به درون آتش مي روند. قطره ها و پروانه هاي ديگر حسرت مي خورند که چرا آنها به معشوق خود نرسيده اند.در حقيقت پروانه ها و قطرات ديگر زندگي را باخته اند و بايد مجددا شانس خود را امتحان کنند.
حرف هايم تمام نشده اما توان نوشتنم تمام شده. توان زندگي کردنم در حال کم شدن است.
نازنينم اين را بدان هميشه چشم انتظار لحظه ي ديدارت هستم

پسر عاشق با يك نگاه از يك دختری خوشش مي آید و عشق از آن طرف آغاز میشود. تا جايي كه پسر عاشق حاضر است تا زندگيش را به پاي عشقش بگذارد.

اما دختر مغرور باور نميكند. چون بعضی چیز های در مورد آن پسر شنیده. تا زمانیکه دختر مغرورانه ميرود به دنبال اینکه به پسر اعتماد کند.
پسر دلسرد و خسته ميشود و ميرود به سراغ پیدا کردن مغرور دیگری. بعداً كه دختر تازه توانسته پسر را باور كند و با غرور به طرفش میرود. اما پسر را با شخص ديگری ميبيند.
اينجاست كه ميگویند: حدسم درست بود ...



یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:
چرا دوستم داری؟ برای چی عاشقم هستی؟
پسر گفت: دلیلش را نمیدانم ...اما واقعا"‌دوستت دارم.
دختر: تو هیچ دلیلی را نمیتوانی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتوانی بگویی که عاشقم هستی؟
پسر گفت: من جدا"دلیلش را نمیدانم، اما میتوانم برایت ثابت كنم.
دختر گفت: ثابت كنی؟ نخیر! من میخواهم دلیلت را بگویی!!
درست است، درست است!!! میگویم... چون تو مقبول هستی، صدایت گرم و دلپذیر است، همیشه برایم اهمیت میدهی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی و چون لبخند زیبایی داری دوستت دارم.

دختر از جوابهای آن پسر خیلی راضی و قانع شد.
متاسفانه و متاسفانه، چند روز بعد، دخترک زیبا حارثه ترافیکی وحشتناكی كرد و به کوما رفت.
اما پسر بی وفا نامه ای را برای دخترک گذاشت که چنین نوشته شده بود:

عزیزم،

گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقت هستم، اما حالا كه نمیتوانی حرف بزنی، میتوانی؟
نه! پس دیگر نمیتوانم عاشقت بمانم.
گفتم بخاطری اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هایت دوستت دارم، اما حالا كه نمیتوانی برایم آنطور باشی، پس من هم نمیتوانم دوستت داشته باشم.
گفتم برای لبخند هایت، برای حركاتت عاشقت هستم.
اما حالا نه میتوانی بخندی و نه میتوانی حركت كنی. پس من هم نمیتوانم عاشقت باشم.

اگر عشق همیشه دلیل میخواهد مثل همین، پس دیگر هیچ دلیلی برای عاشق تو بودن وجود ندارد.

عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومدار كه نه!!
پس من هنوز هم عاشق توام.
فرقی نمیکند که حالا خندیده نمیتوانی، حرکت کرده نمیتوانی. خاموشی ات برایم دینای از عشق دیگریست بالاتر از آن.

عشق واقعی هیچوقتی نمی میرد.

این هوس است كه كمتر و كمتر میشود و از بین میرد.
"عشق خام و ناقص میگوید:"دوستت دارم چون به تو نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگوید:"برایت نیاز دارم چون دوستت دارم.
"سرنوشت تعیین میكند كه چه شخصی به زندگیت وارد شود، اما قلب حكم می كند كه چه شخصی در قلبت بماند.



دی ۲۵، ۱۳۸۸

خواندنی



- وقتی عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.

- تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید: تومرا شاد كردی.
- داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد.
- هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت.
- همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم.
- مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
- زندگی مثل یك لوله کاغذی است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند.
- پول شخصیت نمی خرد.
- تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند.
- چشم پوشی از حقایق شخصیت انسانها را تغییر نمی دهد.
- عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان.
- وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد.
- هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم.
- زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.
- فرصتها هیچگاه از بین نمی روند،‌ بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب میکند.
- لبخند ارزانترین راهی است كه میتوان با آن نگاه را وسعت داد.
- نمی توانیم احساساتمان را انتخاب كنیم اما می توانیم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
- همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید.
- بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی كه از شما خواسته می شود،‌ و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد.
- گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و یا قلبی است برای فهمیدن وی.


دی ۲۲، ۱۳۸۸

عاشق همیشگی


عاشق همیشگی....
پسري به دختري گفت: اگر خدا نخواسته يک روز به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري خواهم بود كه مي آیم تا قلبم را با تمام وجود تقديمت كنم.

دختر لبخندي زد و گفت: بس بس تشکر صفاکاری نکو.

تا اينكه يک روز آن اتفاق افتاد. صحت دختر خوب نبود ...... نياز فوري به قلب داشت و از پسر خبري نبود ...

دختر با خودش ميگفت: مي داني كه من هيچ وقت نمي گذاشتم تو قلبت را به من بدهي و به خاطر من خودت را فدا كني ......

ولي اين بود همان حرف هایت؟ حتي براي ديدنم هم نيامدي. شايد من ديگر هيچ وقت زنده نباشم، آرام گريه کرد و ديگر هيچ چيزي نگفت و بی هوش شد.

چشمانش را باز كرد داكتر بالاي سرش بود.

به داكتر گفت: چه اتفاقي افتاده؟ داكتر گفت نگران نباشید پيوند قلب تان با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد در ضمن اين نامه براي شماست دختر نامه را برداشت اثري از اسمی روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و داخل آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم. حالا كه اين نامه را مي خواني، من در قلب تو زنده ام از دستم ناراحت نباش كه به دیدنت نیامدم و سری نزدم چون ميدانستم اگر بيایم هرگز نميگذاري كه قلبم را برایت بدم ... پس نيامدم تا بتوانم اين كار را انجام بدهم... اميدوارم عملیات موفقيت اميز باشد (دوستت دارم تا بي نهايت)

دختر نمي توانست باور كند .....

آن اين كار را كرده بود......

آن پسر قلبش را به دختر هدیه کرده بود.......

آرام آرام اسم پسر را صدا كرده وقطره هاي اشك روي گونه هایش جاري شد....

ولی پسر مرده بود.

جان را بر هواي دوست ندا بايد كرد
به هواي دل او ترك هوا بايد كرد
چه سرنوشت غم انگیزی که پیله کوچک ابریشم در تمام عمرش قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود. افسوس چه کس می داند که تو در پیله ای تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت دریدن یک روزنه و در آرزوی پرواز فردایی هستی؟ پیله ات را بگشاف ....تو به اندازه یک پروانه زیبا هستی.

يادمان باشد گر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسانی نيست
گر شکستيم ز غفلت، من و مايي نکنيم
يادمان باشد به سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشد گر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

دی ۱۲، ۱۳۸۸


داستان یک نحال عاشق و سنگ پشت مغرور
 روزی سنگ پشت مغرور توربه خود را برداشت راه سفر در پیش گرفت. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا توربه ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نحال عاشق رنجور و كوچك‌ در كنار سرک‌ ايستاده‌ بود.
سنگ پشت مغرور با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ کرده گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار سرک‌ بودن‌ و نرفتن.
درخت‌ زير لب‌ خندید و گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ دست آوردی برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن ‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
سنگ پشت مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد.
مسافر رفت‌، چون توربه اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت، اما رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار سرک‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا نفس راحتی بگیرد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نداشت. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در توربه ات‌ چه‌ داري؟ مرا هم‌ مهمان‌ كن.
مسافر گفت: ای درخت بالا بلند! ای تنومند من! شرمنده‌ام، توربه ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيزی برایت ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در توربه ‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور بیشترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در توربه ات‌ جایی براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در توربه‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از نیروی ایمان‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي؟!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست. این را بدان ای مسافر!!!