Only You

اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۸


ز سفر باز بیا


ای پری آشیان وفا و خوش خبر بیا

با ارمغان قول و غزل از سفر بیا

پیک امید باش و پیام آور بهار

همراه بوی گل چو نسیم سحر بیا

زان خرمن شگفته ی جان های آتشین

برگیر خوشه ای و چو گل شعله ور بیا

دوشت به خواب دیدم و گفتم بیآمدی

ای خوشترین خوش آمده بار دگر بیا

چون شب به سایه های پریشان گریختی

چون آفتاب از همه سو جلوه گر بیا

در خاک و خون تپیدن این پهلوان ببین

سیمرغ را خبر کن و چون زال زر بیا

ما هر دو دوستان قدیمیم ای عزیز

این صبر تا نرفته ز کف چون ظفر بیا

بشتاب ناگزیر که دیرست وقت پیر

ای مژده بخش بخت جوان زودتر بیا

این روزگار تلخ تر از زهر گو برو

یعنی به کام سایه شبی چون شکر بیا.

فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

ای که دور از من و در یاد منیُ،
باخبر باش که دنیای منی.
خوشی تو خوشی من و غصه ات غصه من.
قلب من خانه تو و خانه تو قبله من.


جانم هرجا که هستی دوستت دارم.
بهترين سلامهاي عاشقانه فدای تمام ياسهای صد بهار عشق مي کنم و به زيباترين بهانه ي دلتنگي ، از وجود انتظار مي آميزم و نثار چشم هاي روشنت مي کنم .
اي سپيده دم ، اي طلوع منتظر! سلام من ، سلام دل ، سلام چشم هاي ما را مده به پشت در ، سلام بيت بيت شعرهايم ، سلام قطره قطره اشکهايم تقديم تو باد !
هر وقت که پشت پلک هاي تر انتظار ، دلم هواي تو را کرد، خطي از دلم روانه مي کنم. مي نگارم از ته دلم، دل نوشته اي به وسعت بهار تا ميان قلب هايمان پلي شود و من براي چشم تو راز گريه هاي نيمه شب ، چشم انتظاري غروب شام ها ، شِکوه هاي عاشقانه را با تمام بغض هاي وا نگا شته ام درد دل کنم . از خودم ، از هواي کوچه هاي بي عبور و ساکت دلم ، چشم هاي مانده پشت کلکين ، از تمام لحظه هاي بي کسي ، با زبان واژه هاي درد با تو شِکوه سر کنم .
مرا مي شناسي اي دل صبور حادثه، يک فقير از ميان پا برهنگان سرزمين خسته، خسته از جفايم، زخمي که در عطش عدل تو مي سوزد ، از هوايي که در آن ديري است باران نباريده است، پشت يک وداع آتشين، مرا خوب مي شناسي، به دعوت دل تو عاشقت شدم ، مگر آيا بدون اجازه ي تو ميتوان عاشق شد؟
جان من! روز ها از پي هم مي آيند ولي تو نيامدي.
جان من کجايي و شهر صفا کجاست؟ عجيب پس کوچه هاي غربت دلگير است.
اي گل نرگس! اي فرشته من! هر شب که در صفاي محراب عشق به معراج مي روي، دعا کن که از سفر برگردي و چشمان عاشقم را به اشک شوق تر کني . دعا کن که از سفر برگردي .
راستي مهربان من! نامه ام را با کدام اين نشانه و به کدام اين نشاني روانه کنم و به دست کدام اين قاصد بسپارم .
نمي دانم چرا گفته اند که دل نوشته ي سبزم را به امواج آب ها بسپارم؟ شايد تمام آب ها و آبي ها در جستجوي چشمه چشمان تواند و تو را خواهند يافت و نامه ام را به قلب نازنين تو خواهند سپرد. پس من نامه ام را به جاري اشک هايم مي سپارم و روي قطره هايش مي نويسم : برسد به دوستم!