به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.
ياد باد آن که نهانت نظري با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آن که چو چشمت به عتابم ميکشت معجز عيسويت در لب شکرخا بود
ياد باد آن که صبوحي زده در مجلس انس جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن که رخت شمع طرب ميافروخت وين دل سوخته پروانه ناپروا بود
ياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب آن که او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آن که چو ياقوت قدح خنده زدي در ميان من و لعل تو حکايتها بود
ياد باد آن که نگارم چو کمر بربستي در رکابش مه نو پيک جهان پيما بود
ياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم چون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه راحت بده اي شمع که امشب از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم که به يک خنده دهم جان چو صراحي مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي در ميکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد محراب و کمانچه ز دو ابروي تو سازم
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
گر ذبح بود عاقبت کار در اين راه گر سر برود در سر سوداي تو بازم








