Only You

اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

باز کی می آیی؟


باز کی می آیی؟

مي روي سوي سفر باز كي مي آيي؟
اي گل تازه وتر باز كي مي آيي؟
ميروي ز نزدما دور باز کي مي آيي؟
راز وفايت نگفته ماند باز کي مي آيي؟
گر ميروي به مهجور باز کي مي آيي؟
رفتي از پيش نظر دور باز كي مي آيي؟
مي روي سوي سفر بازكي مي آيي؟
اي بت عشوه طراز باز کي مي آيي؟
اي دخت هميشه فرباز کي مي آيي؟
تا كجا مي روي باز کي مي آيي؟

بهمن ۲۳، ۱۳۸۷


نشود دير بیآیی!!!


رفتم ز پي ات درهمه دنيا تو نبودي

از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودي

دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را

گل بود ولي در بر گل ها تو نبودي

يک شب همه شب ديدة من سوي فلک بود

من بودم و مه بود و ثريا تو نبودي

با عشق تو پروانه شم بر سر گل ها

ماهي شدم و در دل دريا تو نبودي

در شهر خيالم چه بسا گشتم و گشتم

خوبان همه بودند در آنجا تو نبودي

يک شب اگرم بود سري بر سر بالين

در اينه ي روشن رويا تو نبودي

چون دور جوانيت گذشت آمدي از در

اي واي تو بودي برم اما تو نبودي

بهمن ۲۱، ۱۳۸۷


بازآ


آه تا كي ز سفر باز نيايي ؟ باز آ اشتياق تو مرا سوخت كجايي ؟ باز آ
شده نـزديك كه هجران تـــــو ما را بكشد گر همان بر سر خونريزي مايي باز آ
كرده اي عهد كه باز آيي و مارا بكشي وقت آن است كه لطفي بنمايي باز آ
رفتي و بازنمي آيي و من بي تو چه جان جان من اينهمه بي رحم چرايي؟باز آ
وحشي ازجرم همين كز سرآن كو رفتي گرچه مستوجب هرگونه جفايي باز آ




به عزيزانیکه رخت سفر میبندند



اي سفرکرده نور چشمانم اي گل باغِ زندگاني من
اي بلور نگاه روشن تو نقشي از جلوه جواني من
تا سفر کرده اي ز شهر و ديار رو به هر سو که مي کنم خاليست
جز اميد دوباره ديدن تو ديگرم هيچ انتظاري نيست
دوريت گرچه سخت و جانفرساست ليک من از اميد سرشارم
عکست را هنوز در جيب دارم غمگسار من است و غمخوارم
بار ديگر بهار باز آمد خانه را عطر ياس زرد انباشت
روي آن داربست کنج حياط مرغ هر ساله باز لانه گذاشت
غير تو در اتاق کوچک تو همه چيز آنچنان که بود بجاست
کار مادر مهربان پير هنوز روز و شب، روزه و نماز و دعاست
چشم انداز پشت کوچه تان مثل هميش رنگ باغ مي گيرد
دختر خوش اداي همسايه ما از تو گاهي سراغ مي گيرم
همه جا با مني اگرچه بسي بين ما کوه و دره و درياست
تا رسد روز بازگشتن تو همه شب چشم من پي فرداست
دانم آنجا تو هم به ياد وطن روز خود را ز شب نمي داني
گر بهشتت دهند در غربت باز در آرزوي افغانستاني
نامه هاي تو مي رسد گه گه با همه شرح شوق و بي تابي
در دلت شعله ها برانگيزد ياد اين آسمان مهتابي
ياد اين شهر آشناي عزيز که به هر گوشه اش نشانه توست
دفتر يادگار ايامي، که پر از خط کودکانه توست
ياد گلگشت هاي فصل بهار دامن دشت و بزم بي خبران
ياد پس کوچه هاي خارج شهر شب و آوازهاي رهگذران
ياد آن روز هاي روانه به مکتب ياد پيام دوستانة عصر و شب
ياد پوهنتون و نوشيدن از کوبه آب ياد آيسکريم سرد روي بسکيت و قاب
ياد آن رمز و راز عمر دراز جاودان نقش پاي تو در کوچه ما
روي گلدسته هاي مسجد شهر جلوه نيمروز و بانگ اذان
ياد دستي که ريخت از آغاز از گُل آرزو وجود ترا
درس عشق و محبت آموخت بافت از مهر تار و پود ترا
دانم آن خاطرات دور و دراز همه جا با تو همره است هنوز
پر کشي سوي آشيان هر دَم همچنان مرغکان دست آموز
در همه نامه هاي شيرينت نقشي از انتظار مي بينم
در خزان جدايي و اندوه جلوه هاي بهار مي بينم
اي چنان بخت از کنارم دور اي چنان آرزو به دل نزديک
روز ديدار مي رسد از راه بگذرد آخر اين شب تاريک
باز مي گردي از سفر يک روز با ره آورد عشق و شور و اميد
تا سراپا از آرزو سرشار خوشه چيني از خرمن خورشيد
بينم آن روز را به چشم خيال که تو را در کنار خود بينم
ز سفر سرفراز باز آيي حاصل انتظار خود بينم
به درازا سخن کشيد و هنوز سخنان نگفته بسيار است
نور چشمم! مشو ز خود غافل که مرا آرزوي ديدار است
زنده ماندم که روز آمدنت به تو گويم خوش آمدي به وطن

ارمغان من علم و دانش تو. هديه تو، تمام هستي من.