Only You

دی ۱۱، ۱۳۸۷


به او گفتم زیبا ترین آهنگی که تا به حال شنیده ای برایم بخوان!
دو دستش را بر چشمانش نهاد و آرام و بی صدا گریست وآهنگ فرو افتادن اشکهایش بر روی گونهایش هر دری را به سوی مسیر اشکها رهنمون می کرد.
براستی! محبت چگونه چشمه ای ست که هر کس قطره ای از آن را بنوشد، یک دریا خواهد گریست...

باید که در قفس کنون باز شود
یک فصل به نام عشق اغاز شود
تا خاطره مان دریاد همه
بال و پرمان دلیل پرواز شود

نمی دانم چرا دیگر چشمانم در جاده انتظار منتظر تو نیست!
نمی دانم چرا دیگر با امدنت صدای پایت برایم هیجان اور نیست
چرا دیگر دیدن چشمانت برایم یک رویا نیست
چرا دیگر بودن و نبودنت برای من مهم نیست
نمی دانم چه شد بر من ؟
دلم می خواهد ...
دلم می خواهد که باور کنم که زندگی زیباست
دلم می خواهد باور کنم که بهار نمی میرد در بطن زمان
دلم می خواهد بهترین قصه های زنده گی ام را حکایه کنم
دلم می خواهد با امید بمیرم
دلم می خواهد
از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که ارد سخن عشق به ان می خندم
روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم





شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند

فرشته پری به شاعر دادوشاعر، شعری به فرشته
شاعر پر فرشته را در بين دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزة عشق گرفت

خدا گفت : دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان راشمع کرد، زمین برایش کوچک است و فرشتة که مزة عشق را بچشد . آسمان برایش کوچک است.












دی ۰۴، ۱۳۸۷


آيا از داستان عاشقانه انسان و پرستوي عاشق (غچي) خبر داريد که چه شد؟
يکي از روز ها انساني لب کلکين خانه اش نشسته بود که ناگهان پرستوي از هوا آمد و به مقابل انسان نشست و نگاه تيره کرده گفت: "اي انسان! من از تو خواهشي دارم اگر بپذيري. خواهش من اينست که من عاشق تو ام و ميخواهم با تو باشم و تمام عمر با تو زنده گي کنم". انسان مغرور در جواب گفت: "نه امکان ندارد من يک انسان هستم، اشرف مخلوقات هستم، از بهترين هاي زمين هستم من چنين و چنان عالي ام و تو صرف يک پرندة بيش نيستي!". پرستو دو باره عذر و نياز کرده گفت: "خير هست به هر شکل که بخواهي من به همان شيوه با تو زنده گي خواهم کرد لطفاً رد نکنيد".
اين بار انسان مغرور به آواز بلند جيق زده گفت: "ني ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي!!! برو بابا! گمشو! چقدر خود راضي هستي ي ي ي ي ي ي! من را ديوانه کردي ي ي ي ي! گفتم هرگز نميشه با تو زنده گي کنم". درين حالت غچي عاشق با پر و بال ژوليده و پر پر شده و کنده کنده شده، غلطان غلطان پريد و رفت و هر گز برنگشت.
اما چندي نگذشته بود که انسان مغرور به قلب پاک آن پرستوي دل باخت. اما بهار شد و انسان مغرور منتظر بود که پرستوي پار، باز خواهد آمد ولي تمام پروستوها آمدند به جز آنيکه سال پار آمده بود و خواستار عشق و محبت انسان مغرور بود.ميداني چرا نيامد ؟ دليلش اين بود که پرستو هاي عاشق صرف شش ماه عمر دارند وبس.