Only You

تیر ۱۶، ۱۳۹۲

بگذاز بگویم

بگذار بگویم:
آخر فهمیدم چه ربطی بهم داریم!

که پشت این همه فاصله تا این حد به من نزدیکی...

" تو ادامه ی وجود منی "

دل من با تو آرام گرفت.

این نوشته های گاه و بی گاه.

قلب من است برای تشکر از تو.

که تمام کج خلقی هایم را تحمل کردی.

صبورانه همه ی بهانه گیری هایم را هضم کردی.


و آخر هم با همان زنگ صدای همیشگی...

تسکینم دادی

من نمی دانم چه شد یا از کجا پیدا شدی!

فقط خوب کردی ادامه ی وجود من شدی .

خوب کردی!

خرداد ۲۲، ۱۳۹۲

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری؛
به تبسم، به تکلف، به دل آرایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
 اول اسم کسی ورد زبانم شده است،
در من انگار کسی در پی انکار من است،
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
یک نفر سبز، چنان سبز، که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
 اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
 آن الفبا که همه ورد زبانم  شده بود ...
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است،
و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی...

اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۲


روزت گرامی باد مادر عزیزم
مادر ای کوکبی رخشنده ای من
مادر ای روشنیی چشمانم
ای صفا بخشی دلی تاریکم
ای تو امید من ای درمانم
خورم این یاد که در صبحی حیات
لا الایی تو مرا جان میداد
وهمی وسواس گری کودکییم
مهربانیی تو پایان میداد
گلی احساس من از تو بشگفت
جاویدان مهر تو در باوری من
زان کنم نقش به لوحی دلی خود
نامی زیبای تو را مادری من
چیست ای معجزه گر معجزه ات
که جهان یک سره در بند تو شد
به لبت چیست که جان می بخشي؟
که همه زنده ز لب خند تو شد
مادر امروز جهان در قدمت
سری تعظیم نهد و رویی زمین
تا مهین نامی تو آرد به زبان
تا به پیشی تو نماید تمکین
مادر ای اختری رخشنده ای من
مادر ای روشنیی چشمانم
ای صفا بخشی دل تاریکم

ای تو امید من ای درمانم


فروردین ۰۸، ۱۳۹۲

تنها تویی، تنها تویی انتخاب من

ز وصل و هجر خود آسايش و عذاب مني
تويي که مايه‌ي تسکين و اضطراب مني
چهار هفته ای ماه فروزنده آفتاب مني
ز دفتر دو جهان آن فرد انتخاب مني
شکستگيت مباد اي نهال باغ مراد دل 
چرا که خواسته‌ ي ديده‌ ي پر آب مني
ز سيل حادثه يارب خرابيت مباد عزیز
که گنج خانه‌ي کنج دل خراب مني
من از بلاي محبت چگونه پوشم چشم
که از دو چشم فسونگر بلاي خواب مني
اگر درنگ نداري به بزم من نه عجب
از آن که تندتر از عمر پرشتاب مني
ز دستت اي غم هجران مرا خلاصي هست؟
مگر که آن کيفر اعمال ناثواب مني
گسستگيت مباد اي شکسته زلف یار
اگر چه آفت کالاي صبر و تاب مني
حسابت اي شب هجران به سر همی رسد؟
که روزنامه‌ ي اندوهی بی حساب مني
جز از لب تو فروغي حکايت نمیکند
که زيب دفتر و آرايش کتاب مني

بهمن ۱۵، ۱۳۹۱

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

یکی از نوشته هایم که بعد از تکمیل نمودنش متوجه شدم خیلی شباهت با یکی از نوشته های سهراب سپهری دارد. من هم خواستم به یک شیوه جدیدی مخلوطش نمایم.

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد....

صدا خواهم در آورد: ای سبدهای تان پر از نقل و حلوا!

سیب آورده‌ام، سیب های سرخ خورشیدی.

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.

خواهم آمد و گل های یائس را به گدایان خواهم داد.

زن زیبا و جذابی را، گوشوار و حلقه زر خواهم داد...

دوره گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهیم گشت....

رهنوردی خواهد گفت: راستی را شبی تاریکیست.

کهکشانی پور از نوری خواهم دادش.

هر چند زشتی ها بودند، از لب‌ها خواهم برچید.

هر چند دیوار ها بود، از جا خواهم کند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمده بارش لب‌خندیست!

ابر را، پاره خواهم کرد.

من، گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، 

دل‌ها را با عشق، سایه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با نسیم.

به‌هم خواهیم پیوست، خواب کودکی را با زمزمه زنجره‌ها.

کاغذ پرانها، به هوا خواهیم برد.

گلدان‌ها را، آب خواهیم داد.

خواهم آمد و پیش اسب های مست سبزه زار خواهیم ریخت.

مادیان تشنه را، سطل شبنم را خواهیم داد.

خواهم آمد و سر هر دیواری، گل میخک خواهیم کاشت.

بر پای هر پنجره‌ای شعری خواهیم خواند.

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد عقاب.

آشتی خواهم داد، آشنا خواهیم کرد، راه خواهیم رفت.

نور خواهیم گرفت، دوست خواهیم داشت...
نور خواهیم گرفت، دوست خواهیم داشت...


 02:25Midnight of Saturday, 03/02/2013
  
مزارشریف، افغانستان

www.jahedz.blogspot.com

بهمن ۰۲، ۱۳۹۱

دوست داران واقعی هیچگاه ترک دوست نمیکنند
شاید باور کردن این عشق برایت سخت باشد، باور عشقیکه در دلم مثل آتش شعله ور است و شعله هایش قلب های مان را میسوزاند. شاید سخت باشد باور کنی که مجنون تو هستم، مجنونی تو که اینک قلبم تنها برای توست.
برای من لحظه ای تلخیست، آنگاه که تو هنوز به این باور نرسیده ای که یک فرد، یک عاشق، یک دلبند، یک دوست دار در این دنیا دیوانه وار دوستت دارد.
این منم که دیوانه وار در حسرت روزهای شیرین در کنار تو بودن را نشسته ام، و تو هنوز لا به لای کتابها به دنبال معنای عشق میگردی.
بیا تا برایت معنا کنم عشق را که عشق یعنی تو. عشق یعنی تو که در قلبم غوغا کرده ای. عشق یعنی انتـــــظـــــــــــــــــــــــــــــــــــار، انتظاریکه برای رسیدن به تو میکشم، تا رویاهای مان تبدیل به حقیقتی شوند که مدتهاست در پی آن هستیم. شاید باور این حقیقت برایت سخت باشد که مدتها به عشق تو منتظر بمانم و نگاهی به چشمان معشوق دیگری نکنم، دستان معشوق دیگری را نفشارم، و تنها به عشق لحظه ای رسیدن به تو زندگی کنم.

نه! فکر نمیکنم که باور کنی، آنچه که از نگاه این زمانه ای بی وفا پیداست تنها به این می اندیشی که مرا از دست بدهی.
نه! عزیزم، من تنها برای تو هستم، به عشق تو میمانم و به امیدت زنده ام. شاید باور این عشق برایت سخت باشد. اما یک روز به هم میرسیم که من بدین امید نفس هایم عمیقتر شده اند.

بیا و به چشمم قدم گذار که این همه در انتظار توست
چه خوب و چه خوبی چه نازنین، تو خوبترینی تو بهترین
چه بختی بلندیست یار او کسی که شبی در کنار توست
نظر نه به سود و زیان کنم هرآنچه بگویی همان کنم
بگو که بمان یا بگو بمیر اراده من اختیار توست
بگوشهء چشمی نگاه کن ببین چه به پایت فگنده ام
مگر به نظر کیمیا شود دلی که چنین خاکسار توست
خموشی شب های سرد من چرا نشود پر ز شور عشق
که لغزش آن دست های گرم به سینهء من یادگار توست
ز میوهء ممنوع حیف و حیف که ماند و به غفلت تباه شد
وگرنه ترا میفریفتم که سابقهء ای در تبار توست
چنین که ملنگم چنین که مست که برده حواس مرا ز دست
بدین همه جلبی و چابکی غلط نکنم کار کار توست
به دار و ندارم نگاه کن که هیچ به جز عاشقی نماند
تمام وجودم همین دل است تمام دلم بی قرار توست

تمام دلم دوست داردت تمام تنم خواستار توست

www.jahedz.blogspot.com

دی ۲۸، ۱۳۹۱

معجزه آفرینش زن
شش روز از طراحی خلق کردن زن میگذشت و خداوند هنوز مشغولش بود که فرشتهای آمد واز خداوند پرسید: "چرا این همه وقت خود را صرف این یکی می‌فرمایید؟"

خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دو صد قطعه ای خارق العاده داشته باشد، که تماما قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن چای تلخ و بدون شکر و با خوردن غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو طفل را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شود ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
فرشته سعی کرد تا جلو خدا را بگیرد که "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است باشد فردا تکمیلش بفرمایید.
خداوند جواب داد: "نمی شود! چیزی نمانده تا کار خلق شدن این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنماز این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک طفل پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: "اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی".
خداوند گفت:"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام که حتی تصورش را نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد".
فرشته پرسید: "فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد: "نتنها فکر می‌کند، بلکه قوه ای استدلال و مذاکره هم دارد".
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد و پرسید: " این اشکی که میریزد برای چیست؟"
خداوند گفت: "اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش".
فرشته متاثر شد: "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند".
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند. همواره فرزندان شان را به دندان می‌کشند. سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند. بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند. وقتی خوشحال هستند گریه می‌کنند. و برای آنچه باور دارند می‌جنگند. به مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند. وقتی مطمئن‌ هستند که راه حلی دیگری وجود دارد، حرف "نه" را نمی‌پذیرند.
بدون قید و شرط دوست می‌دارند. وقتی اطفال شان به موفقیتی دست میابند گریه می‌کنند. وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند. 
زنها قادر اند برانند، بپرند، راه بروند، بدوند  و متوانند نشان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد. زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که به آغوش کشیدن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کاری زن‌ها بیشتر از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر جدید می‌بخشند.
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد"!
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"
خداوند گفت: "قدر خودش را نمی داند."

آذر ۱۹، ۱۳۹۱


What a Husband should should do
for his wife ?
All Husbands must Read This !
...Even wives also read...
Love her …
when she sips on your coffee or tea. 
She only wants to make sure it tastes just right for you.
Love her…
when she "pushes" you to pray. 
She wants to be with you in Jannah (Paradise).

Love her…
when she asks you to play with the kids. 
She did not "make" them on her own.
Love her...
when she is jealous. 
Out of all the men she can have, she chose you.
Love her…
when she has annoying little habits that drives you nuts. 
You have them too.
Love her…
when her cooking is bad. 
She tries next time.
Love her…
when she looks disheveled in the morning. 
She always grooms herself up again.
Love her…
when she asks to help with the kids homework. 
She only wants you to be part of the home.
Love her...
when she asks if she looks fat. 
Your opinion counts, so tell her she's beautiful.
Love her…
when she looks beautiful. 
She's yours so appreciate her.
Love her...
when she spends hours to get ready. 
She only wants to look her best for you.
Love her…
when she buys you gifts you don't like. 
Smile and tell her it's what you've always wanted.
Love her…
when she has developed a bad habit. 
You have many more and with wisdom and politeness you have all the time to help her change.
Love her…
when she cries for absolutely nothing. 
Don't ask, tell her its going to be okay.
Love her…
when whatever you do is not pleasing. 
It happens and will pass.
Love her…
when she stains your clothes. 
You needed a new one anyway :p
Love her…
when she tells you how to drive. She only wants you to be safe.
Love her…
when she argues. 
She only wants to make things right for both.
Love her…
she is yours. You don't need any other special reason!!!!
All this forms part of a Woman's Character. 
Women are part of your life and should be treated as the Queen.

The Messenger of Allah (P.B.U.H) advised concerning the woman: 
• Treat the women well.
• The best of you are those who are the best in the treatment of their wives...!!!


آذر ۱۶، ۱۳۹۱

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند بچه شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بوتل باز یک ادویه را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد. و چون برای رسیدن به محل کار دیر شده بود به همسرش گفت که دهن بوتل را ببندد و آنرا در الماری قرار دهد. مادر ازینکه زیاد مشغول بود موضوع را کاملا فراموش کرد.
بچه کوچک بوتل را دید و رنگ آن توجوهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه ادویه آنرا بلعید. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریعاً او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر وحشت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود ترسیده بود.
وقتی شوهرش با پریشان حالی به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
آیا فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم"!
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال بود. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. برعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بوتل را به جایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود نداشت. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
باید این را بدانیم که گاهی اوقات ما وقت خود را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم که کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ 
داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دو چندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها کینه ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.